ازدواج

گویند روزی پسری از دختری خواستگاری کرد و دختر چون چسان فسانش زیاد بود گفت نچچچچچ و بعد از آن پسرک سیب زمینی ما به خوبی و خوشی زندگی کرد. البته چون این پسرک داستان ما همچنان در عالم سیب زمینی و هویجی خود بود و خریتش از حد و مرز گذر کردندی دوباره هوس خواستگاری به سرش زد و اینبار این شتر زندگی آنچنان بر روی پسرک ما نشست و پرنده ی سعادت آنچنان بر سرش فضله کردندی که اختیار از دست بدادی و تلنگش در برفت و بر خود همی رید و تا عمر داشت بر خریت خود لعنت فرستاد. و این داستان گفتندی جر حقیقتی بیش نبوده و درس عبرتی باشد برای سایرین

نظرات 4 + ارسال نظر
هنگامه سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:48 ب.ظ http://hengameharjomand.blogsky.com/

خریت نه فقط علف خوردنست ازاین کارها کردنس

ته جمله بودا

FaTeMeH چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:21 ب.ظ

با حال بودن

شوخ شب سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:51 ق.ظ http://shokhi.blogsky.com

آی گفتی ولی من یه دعا می کنم تو هم بگو آمین! الهی ما را از جرگه ی سیب زمینی و هویج ها برهان. آآآآآممییین

آمیییییییییین :دی

با خط آبی بروز بخند دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:22 ب.ظ http://blueline.blogsky.com

سلام وب جالبی داری

به منم سر بزن

چشم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد