گویند روزی پسری از دختری خواستگاری کرد و دختر چون چسان فسانش زیاد بود گفت نچچچچچ و بعد از آن پسرک سیب زمینی ما به خوبی و خوشی زندگی کرد. البته چون این پسرک داستان ما همچنان در عالم سیب زمینی و هویجی خود بود و خریتش از حد و مرز گذر کردندی دوباره هوس خواستگاری به سرش زد و اینبار این شتر زندگی آنچنان بر روی پسرک ما نشست و پرنده ی سعادت آنچنان بر سرش فضله کردندی که اختیار از دست بدادی و تلنگش در برفت و بر خود همی رید و تا عمر داشت بر خریت خود لعنت فرستاد. و این داستان گفتندی جر حقیقتی بیش نبوده و درس عبرتی باشد برای سایرین
خریت نه فقط علف خوردنست ازاین کارها کردنس
ته جمله بودا
آی گفتی ولی من یه دعا می کنم تو هم بگو آمین! الهی ما را از جرگه ی سیب زمینی و هویج ها برهان. آآآآآممییین
آمیییییییییین :دی
سلام وب جالبی داری
به منم سر بزن
چشم